هربار که میام اینجا و درد و دل میکنم ، مشکلاتم به طور معجزه آسایی سمت حل شدن پیش میره ، این میتونه دلیلش نگاه تک تک شمایی باشه که قلبتون سرشار از محبت و پاکیه.خداروشکر اوضاع بهتره برای اولین بار با یه پلیس خوب برخورد کردم ، کسی که مدافع حقوق شهرونده و پول و قیافه و جایگاه اجتماعی براش فرقی نداره فقط وظیفه شو انجام میده.
تونستیم به کمک ایشون شکایت و جلو ببریم و اون چند نفری که تو این داستان نقش داشتن حساب کار دستشون بیاد که مملکت اونقدرام بی قانون نشده.مادرم میخنده و خانوادمون به روزای خوبش برگش
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
نمیدونم شماها چقدر درگیر تنش های خانواده بودید ، اما چیزی که بین همه ما مشترکه سر شدن بعد از گذشت چندبار تکرار شدن این محوره.همیشه اولش سعی داری که درست کنی ، اروم کنی ، با حرف و باز کردن بحث های دقیقا بی مربوط جو و عوض کنی ، سعی میکنی بخندونی شرایط و عادی جلوه بدی ، میخوای بگی همه چی خوبه و بقیه حسرت این روزهای مارو دارن ، بعضی وقتام گریه میکنی ، میگی بخاطر من تمومش کنین ، حتی ممکنه التماس کنی ...
اما همه اینا تا یه زمانی اثر گذاره بعد دیگه نه تو صبرشو داری نه شرایط و میشه تغییر داد.نمیدونم چر
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
من همیشه حامی اطرافیانم بودم ، حتی اگه ازم کاری بر نمیومد اما تنهاشون نمیزاشتم ... اما سرنوشت یجوری از اینکار پشیمونت میکنه که بارها و بارها به خودت بد و بیراه بگی که چرا قبل اینکه اینجوری خورد بشی خودتو عقب نکشیدی ، نمیدونم چرا نمیشه آدم خوب بمونم چشمم و رو همه چی ببندم نمیدونم چرا دیگه نمیتونم تحمل کنم دوست دارم همونی باشم که فک میکنن لاقل اینجوری پیش خودم سرم بالاست که بی حق نمیگن :))خیلی دلم پره اما توان نوشتنم ندارم
دوست دارم ساعت ها حرف بزنم اما انرژی صحبتم ندارمراستی آقای سبز بعد مدت ها
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
یه وقتی میشه که به خودت میای و تصمیم میگیری برای آیندت یه مسیر درست پیدا کنی و توش قدم بزاری ، تا اینجا همه چی خوبه اما همیشه چیز هایی هست که تورو به عقب میکشونهتصمیمم این بود با آدمی آشنا بشم که برای آینده هدف داشته باشه ، خوب اون ورزش کاره ، دوتا مدرک تحصیلی داره ، برق و تربیت بدنی ، به شدت کاریه حتی چندسال جنوب کار کرده ، مهربونه ، صبوره و آدمیه که دارایه خط قرمزایه خاصیه از نظر ظاهرم خوبه .
اما وقتی نگاهم میکنه برام با بقیه فرقی ندارهدوست ندارم بهش نزدیک تر بشم ، دوست ندارم باهاش صحبت کنمو
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
هربار تو هر چیزی ۱۰۰ خودمو میزارم و هربارم به بدترین شکل ممکن ضربه میخورم ، فکر میکردم که بالاخره این آدم همونیه که میخواستم ، تفریحاتش مثل منه ، منو میخندونه ، جملات عاشقانه میگه مهم تر از همه قشنگ نگاهم میکنه ، همه حس های خوبو وقتی پیشش بودم دریافت میکردم ، تا جدا میشدیم نبود ، کم بود ، بی توجه بود.اول میزاشتم پای اینکه تازست کم کم یاد میگیره ولی داشتم خودمو گول میزدم ، میگفت درگیره کلی مشکلات داره ، زندگیش کتاب داستانه ...
چرا میخواستم باور کنم؟ چون ازش خوشم میومد جامعا همونی بود که میخواستم
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
دقیقا زمانیکه فکر میکردم همه چی عالیه و بهتر از این نمیشه ، یه جرقه کافی بود تا از دنیای قشنگم بیام بیرون.شده بود که هرازگاهی ارتباط مون کم میشد چون درگیر باز کردن مغازش بود میفهمیدم بالاخره دست تنها بود و هندل کردن کارا تنهایی سخته ...
اما این بین بهم پیام میداد ازم عذرخواهی میکرد بابت نبودش حتی یبار گفت من آدم تک بعدی ام نمیتونم احساس و کار و باهم جلو ببرم.قرار بود این هفته مغازش باز بشه ، دقیقا در تکاپو بود میدیدم حتی مجبور شده بود تا تهران بره و بیاد ، مغازه رو بچینه و هزار تا چیز دیگهبا هم
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان
برچسب:
نویسنده: نگار حیدریان