آرامش
-
تاریخ: 1405/5/21 ساعت: 18:00
هربار که میام اینجا و درد و دل میکنم ، مشکلاتم به طور معجزه آسایی سمت حل شدن پیش میره ، این میتونه دلیلش نگاه تک تک شمایی باشه که قلبتون سرشار از محبت و پاکیه.خداروشکر اوضاع بهتره برای اولین بار با یه پلیس خوب برخورد کردم ، کسی که مدافع حقوق شهرونده و پول و قیافه و جایگاه اجتماعی براش فرقی نداره فقط...
تنش
-
تاریخ: 1405/5/21 ساعت: 18:00
نمیدونم شماها چقدر درگیر تنش های خانواده بودید ، اما چیزی که بین همه ما مشترکه سر شدن بعد از گذشت چندبار تکرار شدن این محوره.همیشه اولش سعی داری که درست کنی ، اروم کنی ، با حرف و باز کردن بحث های دقیقا بی مربوط جو و عوض کنی ، سعی میکنی بخندونی شرایط و عادی جلوه بدی ، میخوای بگی همه چی خوبه و بقیه حس...
انتظار
-
تاریخ: 1405/5/21 ساعت: 18:00
من همیشه حامی اطرافیانم بودم ، حتی اگه ازم کاری بر نمیومد اما تنهاشون نمیزاشتم ... اما سرنوشت یجوری از اینکار پشیمونت میکنه که بارها و بارها به خودت بد و بیراه بگی که چرا قبل اینکه اینجوری خورد بشی خودتو عقب نکشیدی ، نمیدونم چرا نمیشه آدم خوب بمونم چشمم و رو همه چی ببندم نمیدونم چرا دیگه نمیتونم تحم...
خود خوری
-
تاریخ: 1405/5/21 ساعت: 18:00
یه وقتی میشه که به خودت میای و تصمیم میگیری برای آیندت یه مسیر درست پیدا کنی و توش قدم بزاری ، تا اینجا همه چی خوبه اما همیشه چیز هایی هست که تورو به عقب میکشونهتصمیمم این بود با آدمی آشنا بشم که برای آینده هدف داشته باشه ، خوب اون ورزش کاره ، دوتا مدرک تحصیلی داره ، برق و تربیت بدنی ، به شدت کاریه ...
کاش بتونم جوابی پیدا کنم
-
تاریخ: 1405/5/21 ساعت: 18:00
هربار تو هر چیزی ۱۰۰ خودمو میزارم و هربارم به بدترین شکل ممکن ضربه میخورم ، فکر میکردم که بالاخره این آدم همونیه که میخواستم ، تفریحاتش مثل منه ، منو میخندونه ، جملات عاشقانه میگه مهم تر از همه قشنگ نگاهم میکنه ، همه حس های خوبو وقتی پیشش بودم دریافت میکردم ، تا جدا میشدیم نبود ، کم بود ، بی توجه بو...
مشغله ذهنی
-
تاریخ: 1405/5/21 ساعت: 18:00
دقیقا زمانیکه فکر میکردم همه چی عالیه و بهتر از این نمیشه ، یه جرقه کافی بود تا از دنیای قشنگم بیام بیرون.شده بود که هرازگاهی ارتباط مون کم میشد چون درگیر باز کردن مغازش بود میفهمیدم بالاخره دست تنها بود و هندل کردن کارا تنهایی سخته ... اما این بین بهم پیام میداد ازم عذرخواهی میکرد بابت نبودش حتی یب...
تک فرزندی
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 15:29
این روزها عجیب دلم میخواد کاش یه خواهر یا برادری داشتم تا بخشی از غم و سنگینی که رو دلم هست و باهاش تقسیم کنم ، بغلش میکردم و گریه میکردم ، بهش میگفتم چقدر این روزها همه چی برام سخته ...تک فرزندی واقعا سخته تو تک و تنها باید با همه چی کنار بیای قوی باشی و کوه محکمی باشی برای مادر و پدرت ، بخندی جلوش...
فامیل دور
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 15:29
ما خیلی با اطرافیانمون ارتباط نداریم ، شاید تعداد فامیل های من به انگشت های دستم نرسه ، ولی بین اینا یکی بود که نه دور بود نه نزدیک ولی به شدت مهربون و دوست داشتنی بود (خاله اعظم) که خاله ی پدرم و زن دایی مادرم میشد.امروز که برنامه اسکار و میدیدم از شرکت کننده ها خواستن به یک فامیل دور زنگ بزنن و بخ...
تا حالا شده !؟
-
تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 17:10
این روزا خیلی دلم میخواد از همه چیز دست بکشم و برم ، حس میکنم توانایی ادامه دادن و ندارم خیلی خستم ، تاحالا شده قلبتون دیگه برا هیچی تند نزنه؟ تاحالا شده که اشک همیشه پشت پلکتون باشه؟ تاحالا شده حتی دستاتون برای نوشتن همراهیتون نکنه؟خستم ، از اینکه همیشه باید فردی باشم که حامی بقیست .. نمیدونم چرا ت...
با تموم یک دلی تو بمون برای من
-
تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 19:21
برای فردا به صرف ناهار دعوت شدم ، از طرف کسیکه هم اسم آقای سبزه :)نمیدونم این تشابه اسمی و باید به فال نیک بگیرم یا نه ...ولی به قول همکارم خانم کرمی ، بهتره مثبت فکر کنم ، اگه بپرسین قبول کردم؟ باید بگم ( بله ) .خودمم هنوز دقیقا نمیدونم چرا قبول کردم ، ولی این و میدونم که نگاهش وقتی که حواسم نبود و...
استرس
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 17:03
امروز یکی ازون روزا بود که بعدها میتونم به عنوان بدترین روز زندگیم ازش یاد کنم ...گفتم یاد کنم و تو دلم دوباره آشوب شد که مگه دیوونه ای دوباره این حجم از ناراحتی و یاداوری کنی.همیشه تو زندگیم اون چیزی که راحت میتونست منو بشکنه ناراحتی مامانم بود ، گریه های بی وقفه ی امروزش یه تیکه از جونم و برد ، نم...
تماس گیرنده زندانی است.
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 17:03
قبلا فک میکردم بهترین آرزو برای یک نفر اینکه همیشه سالم باشه ، ولی الان آرزو میکنم هیچوقت از پشت تلفن نشنوید اپراتور بگه ( تماس گیرنده زندانی است )نمیدونم چرا خدا داره اینجوری امتحانم میکنه ، ولی همیشه ایمان داشتم و دارم که پایانش برام قشنگهامروز هر دری و زدم فقط نه شنیدم ، نشد هیچکاری کنم تا امروز ...
۶ سال رفاقت
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 17:03
از سال ۱۳۹۵ تا ۱۴۰۱ _ ۵ مرداد برای من روز خاصی بودخاص بود چون تولد کیمیارو جشن میگرفتم ، مهربون ترین دوست ، رفیق ترین دوست ، اونیکه باهاش خوابیدم ، بیدار شدم ، خندیدم ، گریه کردم ، داد زد ، بغل کردم ، تو آفتاب موندم ، برف بازی کردم ، ساحل رفتم ، جنگل رفتم ، خیانت کرد ، بخشیدم ...یادمه همیشه بهش میگف...
یکم اِسفند
-
تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 20:29
زمان داره عین برق و باد میگذره هنوزم باورم نمیشه که آخرین ماه زمستون شروع شدهامروز خیلی شلوغ بود بیشتر با بحث و دعوا گذشت دیدن لحظه ای قیمتا .. قبلا که سرکار نمیرفتم با خودم میگفتم من اگه میخواستم چیزی بفروشم اصلا قیمت دلار و دخیل نمیکردمولی امروز بهم ثابت شد دست من نیست برای خرید یه lcd گوشی ساده ،...
پَرسه
-
تاریخ: 1401/12/11 ساعت: 20:29
تو عالم خودم غرق بودم که آهنگ پرسه از گروه the ways پخش شد ..یادم اومد که دیروز همین ساعتا بود که بهم زنگ زد بین دو راهی جواب دادن و ندادن ، دومی و انتخاب کردمتصمیم گرفتم پرونده چندین ساله ی آقای سبز و ببندم ، تلاش هام و صبر هایی که کردم برام کافی بود ، و من بین جنگیدن و رفتن ، باز هم دومی و انتخاب ...
بی دار
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 14:14
عجب صبری خدا دارد ...اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اولکه اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدانجهان را با همه زیبایی و زشتیبه روی یکدگر ویرانه می کردم___امروز از صبح بی حوصله بودم ، رفتم مغازه و تنها بودم ، این یعنی حجم زیادی از کارارو مجبور شدم تنهایی انجام بدمدرگیر بودم تا ساعت شد ۱۲ ظهر ، با خو...
سرما
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 14:14
۲۵ روز گذشته۲۵ روز از شبی که قرار شد هم دیگه رو ببینیم ، من میخواستم دلم آروم بگیره ، اون میخواست دلایلش و بگه ، اما نشد...نتونست بیاد یا نخواست بیاد نمیدونم ولی امروز یهو یادم اومد که آخیدل کوچولوی ساده من بین این همه غم تورو یادم رفته بود که منتظر بودی ببینیشحرف بزنی باهاششاید یه عذرخواهی بزرگ به ...
خودم با خودم
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 14:14
امروز تصمیم گرفتم تنهایی با خودم'>خودم وقت بگذرونمیکم یاد روزایی کنم که بی دلیل خوشحال بودم سطح دغدغه های فکریم اونقدر پیش پا افتاده بود که میشد یک ساعته حلش کرد ...ساعت ۴ از خونه زدم بیرون ، خیلی هوا سرد بود سوز بدی داشت سریع یه ماشین گرفتم رفتم سمت نوشهر ، خب نوشهر برای من منطقه ی امنه چون کسی نمی...
نشد !..
-
تاریخ: 1401/4/26 ساعت: 12:24
میشه سالها راجب خودم حرف بزنماما بهتره کوتاه کنم و به طور خلاصه بگمدختری با موهای بلندی که دوستشان ندارد.ساکن مکانی که تعلق به آن نداردو مهم ترین خواسته ی زندگیش رفتنو دور شدن و ندیدن آدمهای این شهر نفرین شده است.صاحب دریچه ای تاریکاز عمق سالهایی که گذرانده استو عاشق ...Adblock test (Why?)
آخرین قدم های سال 1397
-
تاریخ: 1398/3/22 ساعت: 23:36
امروز سه شنبه است. آخرین روزیه که من قراره تو سال 1397 برم دانشگاه , نمیدونم چرا استرس گرفتم و خوابم نمیبره حسم مثل دختر کوچولویی شده که قراره برای اولین بار بره مدرسه , هم ذوق داره , هم ناراحته , هم